از بزرگ شدن ها و درد کشیدن ها - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 4:38
با سرگیجه و دست و پای بی حس شده به سمت درمانگاه خوابگاه می روم. پزشک شیفت شب ویزیتم میکند و برایم یک سرم ب کمپلکس و ویتامین ث و یک مشت قرص تجویز میکند. مسئول درمانگاه خانم بلندی ست. خانم بلندی میگوید
همراه با آهنگ ابی! - تاریخ: 1397/3/14 ساعت: 15:14
همراه با آهنگ ابی! از شب هایی که قلبم از دلتنگی فشرده میشود. از ف
جالب اینجاست که دلمم تنگ میشه برای همه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:09
حقیقتا دلم میخواد روی پیشونیم یه کاغذ می چسبوندم "حوصله ی شما را ندارد.نزدیک نشوید" یا مثلا بذارم عکس پروفایل تلگرامم. تو ده روز اخیر حداکثر تایمی که با کسی چت کردم پن دیقه بوده. خیلی شیک،لال شدم:) + نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت 20:45 توسط gisella |
از توکل که حرف میزنم از چه حرف میزنم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:09
ولی هر چی فک میکنم، پارسال وضعیتی داشتم که خب کار خاصی از دست خدا برنمیومد برام!مثلا انتظا ر رتبه ی هزار و پونصد تا دوهزار و پونصد رو داشتم و در هر صورت فرق خاصی برام نمیکرد. بیشتر از این بلد نبودم! اما الان در وضعیتی ام که همممه چی بلدم و رتبه م میتونه بین سیصد،تا پنج هزار متغیر باشه!!!! یعنی دیگه ...
طولانی ترین پست یک سال اخیر! - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:09
شاید تنها اتفاق خوب در فرایند بزرگ شدن همین باشد که دیگر ترس از دست دادن خیلی چیزهای مهم زندگی ام را ندارم. وابستگی هایم را هر روز به صفر نزدیک تر میکنم و از گذشته با تمام رویاهای قشنگ و شیرینش می گریزم. از بتمن جان جانم، از شهر رویایم، از رشته های دوستداشتنی ام، از دانشگاه محبوبم، از زیورالات و لبا...
معجزه - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 18:36
به نظر میرسه تنهاااا کسی ک وبلاگمو نمیخونه خداست:))) تا به حال هر خواسته ای از هرکسی داشتم و اینجا نوشتم، اتفاق افتاده! به جز آرزوهایی ک از خدا خواستم. چیزایی ک هیچ کس جز خودش نمیتونه کارمو راه بندازه. ینی خدا حتی خواننده خاموش وبلاگمم نیست! بعد انتظار داره ما مثلا بشینیم قرآنی ک اون نوشته رو ختم کن...
من نفرت انگیز - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 9:27
اگر استرس دارین،اگر فشار کنکور اذیتتون میکنه، اگر وحشی شدین و همه رو دزد یا قاتل جانی یا معتاد می بینین، اگر نگرانی هاتون از ظرفیت وجودتون فراتر رفته، هر کاری میخواین بکنین به من مربوط نیست. فقط حواستون باشه فشارهای روحیتونو روی عزیز ترین آدمای زندگیتون خالی نکنین. روابط ارزشمندتونو فدای اضطراب نکنی
درباره ی کلافگی و بتمن و سلولای مهم و تاثیرگذار بدن و سایر نقوش پررنگ زندگی - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 23:26
1.تو سیتوپلاسم تک تک گیرنده های نوری چشمام، نورون های میلین دار مغزم، گیرنده های حسی انگشتای دست چپم که باهاشون می نویسم، حتی سلولای رتیکولواندوتلیالم (نمیدونم این سلولا کجای منن. فقط اسمشونو تو یکی از کتابای پزشکی دیدم!) کلافگی و بیچارگی موج می زنه. همه شون یک صدا شدن و میگن بکش بیرون ازین پزشکی ل
غرغر فقط:/ - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 23:26
1.بذارین یه رازی رو بهتون بگم. امروز که عکس پروفایل تلگرام نابغه رو دیدم بهش حسودیم شد:/ دلم میخواست منم یکی رو میداشتم ک به خاطرش ناخونای مرتب و چشمای خط چشم کشیده و موهای شونه زده و جمع شده رو به خودم اهدا میکردم!! حالا نابغه هم از خودمونه ها:/ طفلک و کنکوری و آشفته. منتها من حوصله ندارم دیگه خودم
از خودش بیشتر استرسشو دارم - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 23:26
ولی به نظرم دخترها،خیلی قبل تر از اون که مادر بشن،احساس مادر بودن رو تجربه میکنن. ما دخترا در برابر نزدیکانمون گاهی از مادرشون هم مادر تر میشیم! خدانکنه نگرانی پیش بیاد و چشم انتظار خبری از جانب آدم مهمی باشم. به قول مامانا "دلم مثل سیر و سرکه می جوشه" :)) از پریروز صدبار سوال پیچش کردم. ابراز نگرا